ما را به ديدار رخت، بس حاجت افتاد
      وز خمّ زلفت، مست‌گشتن عادت افتاد
در کوی تو چرخيدن و آواز دادن
      بر نام تو شيدا و عاشق،‌رخصت افتاد
گرچه غمی سنگين به دوشت کرده مسکن
     از جان خريدارم غمت،‌چون صحبت افتاد
دل‌تنگ ديدار و دلم گرديده بيمار
      بنما کرم ديدار،‌جان را خجلت افتاد