از هجر يار خوش سخن افتاده بيمار
هر شام و صبحش گشته تار و حال هم زار
از هر كه بيند پرسد آيا ميرسد يار؟
بر نامهی اعمال، مهر گُذر بزن
آقا بيا و منتظران را نظاره کن
بر غربت و فقيری آن تو چاره کن
جانا خوشم به اين روضه و ذکر مصيبت حسين
باد آرزوی دل،همرهی عترت حسين
دنیا محل جنگ و بلا و مصیبت است
عجل فرجت را که کنون يک ضرورت است
مرغ دلم،ای گل نرگس هوای توست
ای جان عالمين،سلامت سر تو باد
ای باکی الحسين،که فصل عزای توست
دارم اميد در محضر تو ناله سرکنم
خوانم مصيبتی که جانا رضای توست
بهر ابالفضل علمدار باوفا
سقای کودکان و حرم کاين نوای توست
آن تکيه گاه و پناه سپاه اهل بيت
رب الادب عموی مشکل گشای توست
آن شهسوار خوش حيدرنما که برد
دل از دو عالم امکان، صفای توست
نامش چنان بر دل دشمن زند هراس
کوبنده قدم در ره صدق و صفای توست
آن تشنه لب بر لب دريا که گريه کرد
ای آب روان ميگذری!!! آن سو نوای توست
ريان ابن شبيب روايت کرده که من روز اول محرم خدمت حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام رسيدم حضرت فرمودند : اي پسر شبيب آيا امروز را روزه گرفته اي؟ عرض کردم نه يابن رسول الله ! فرمودند : امروز روزي است که زکريا پروردگارش را خواند وگفت : پروردگارا فرزندي پاک به من مرحمت بفرما ، همانا تو دعاي بندگان را مي شنوي .حق تعالي دعاي او را مستجاب فرمود ، درحالي که حضرت زکريا درمحراب بود به ملايکه فرمود : او را ندا کردند گفتند خدا بشارت مي دهد تو را به يحيي، پس هرکه امروز را روزه بدارد و سپس دعا کند دعاي او مستجاب مي گردد چنان که دعاي زکريا (علیه السلام) مستجاب گرديد.
سپس حضرت فرمودند:
اي پسرشبيب! محرم ماهي بود که اهل جاهليت درزمان گذشته ظلم وقتال را در اين ماه حرام مي دانستند براي احترام اين ماه ، (نام اين ماه محرم الحرام است. ) پس اين امت حرمت اين ماه را نشناختند،حرمت پيامبرخدا را ندانستند ، در اين ماه با ذريه ي پيامبر قتال کردند و زنان ايشان را اسير نمودند واموالشان را به غارت بردند پس خدا اين ها را هرگز نيا مرزاد.
بعد فرمودند: اي پسرشبيب اگرگريه مي کني براي حسين بن علي بن ابي طالب (علیه السلام)گريه کن که اورا مانند گوسفندي ذبح کردند واورا با هجده نفرازاهل بيت اوشهيد نمودند که هيچ يک ازآن ها درروي زمين شبيه ومانندي نداشتند .
سپس حضرت فرمودند: به تحقيق گريستند براي شهادت حسين(علیه السلام) آسمان هاي هفتگانه وزمين ها . به تحقيق چهار هزار ملک براي نصرت وياري امام حسين (علیه السلام) اجازه خواستند به زمين بيايند ، آمدند وقتي رسيدند امر شهادت تمام شده بود . اين چهار هزار ملک مأموريت پيدا کردند در کنار قبر آن حضرت باشند، شب وروز پيوسته با موي ژوليده ، گرد آلود وغبار گرفته مشغول عزاداري هستند تا ظهور حضرت مهدي «عجل الله » وتا وقتي که حضرت ظهور کنند . پس اين چهار هزار ملک از ياوران حضرت مهدي (علیه السلام) هستند ودر وقتي که مشغول جنگ هستند شعارشان « يا لثارات الحسين(علیه السلام) » است ، يعني ما خون خواهي ابي عبدالله را مي کنيم.
بعد حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند :اي پسر شبيب ! خبر داد مرا پدرم ازپدرش ، از جدش که چون جدم حسين (علیه السلام) را شهيد کردند از آسمان خون وخاک سرخ باريد.
اي پسر شبيب ! اگر گريه مي کني بر حسين (علیه السلام) گريه کن که تا آب ديده بر روي صورت تو جاري شود خداي متعال تمام گناهان صغيره وکبيره ي تورا مي آمرزد . خواه اندک باشد يا بسيار.
اي پسر شبيب ! اگر مي خواهي خدا را ملاقات کني در حالي که هيچ گناهي براي تو نباشد پس امام حسين (علیه السلام) را زيارت کن. اي پسر شبيب ! اگر مي خواهي در غرفه ي عاليه ي بهشت ساکن شوي ، با رسول خدا وائمه ي طاهرين (علیه السلام) باشي ، پس قاتلان حسين (علیه السلام) را لعنت کن . اي پسر شبيب ! اگر مي خواهي مثل ثواب شهداي کربلا را داشته باشي ، هر گاه که مصيبت آن حضرت را ياد مي کني بگو: « يا ليتني کنت معکم فافوز فوزا عظيما » يعني اي کاش من با شما مي بودم وبه فوز عظيم نايل مي شدم.
ماه غصه،رنج و ماتم در بیان کربلا
ميرسد مردی که با دستان سبز معرفت
ميکند قربان، حياتش در جنان کربلا
ميکند رنگين زخونش،سرزمين عشق را
تا نويسد بهر مردم داستان کربلا
میکند اندر جهان شوری ز فریادش حسین
ميشود گلشن جهان، از بلبلان کربلا
مدعی کرد ادعا کاو پادشاهی خواسته
چون ندارد او خبر از آستان کربلا
او نميداند حسين است پادشاه عرشيان
چون عسل داند شهادت، راستان کربلا
نوجوانان و جوانان بهر جان دادن عجول
کی چنين دارد صحابی،غير جان کربلا
بر لب آب است و کام،از آب تر سازد مگر
او که شد نزد عقيله، پاسبان کربلا
السلام اي مومنين،مشكات جمع
شكر ميگويم خداي متعال
قادر و دانا،حكيم ذوالجلال
شكر گويم كه مسلمان آفريد
وز كرم، او اهل ايمان آفريد
داد بر ما نعمت حب علي
تا شود اكرام او، بر ما جلي
مُهر شيعه پاي اعمالم نگاشت
برتر از اين مُهر در عالم نداشت
داد زينت ناممان با منتظر
پيرويمان خواست از اثني عشر
حال اي گل سيرتان خوش جمال
گويم اينك قصهي عيد كمال
گويم از مولا و شاه بينظير
زآن امام صاحب عيد غدير
صد حكايت دار از خلف رسول
وز يگانه همسر و كفو بتول
اولين مردي كه ايمان آوَرَد
نام او هوش ا دو عالم ميبرد
آنكه با خُرديّ سن در يوم دار
كرد اوج عقل و ايمان آشكار
آنكه در ليل مبيت آسوده كرد
جان پيغمبر، و دين را بيمه كرد
شد امين احمد اندر هر زمان
ياور و يار نبي در هر مكان
چون نبود اندر جهان كفو نبي
شد برادر بهر وي مولا علي
شير ميداندار جنگ و رزم بود
او چراغ روشن هربزم بود
آن كه در روز اُحُد،تا پاي جان
ماند در ميدان و شد فخر جهان
روزبدر،آيينهي هر كافر و مشرك شكست
ضربتش در روز خندق رشته دشمن گسست
گفت احمد روز خندق، بَرَزَالايمان و كفر
غير حيدر كيست در درياي ايمان كرده غور
دشمن از روي عداوت،دوست از ترس عدو
كرده انكار فضايل،تا بيابد آبرو
ليك فضل حيدر است چون آفتاب ابر تا كي رخ بگيرد در نقاب
روز خيبر چون شيوخ از جنگ بنموده فرار
داد احمد بيرقش، بر حملهبر، آن بي فرار
من كيم تا كه بگويم وصفِ روي مرتضي
آنكه توصيفش كند آدم، و حتّي مصطفي
آنكه در وصفش بگويد لافَتي الا علي
روز جنگ، بر احمد مختار، از رب جلي
او كه با دستش شود تقسيم دوزخ يا بهشت
اين قلم قاصر بود در فضل او چيزي نوشت
اين چنين وحي آمد از آن كردگار ذوالجلال
با ولاي مرتضي،دين تو ميگيرد كمال
آنكه در وصفش بيامد آيه " هُم راكعون"
وآنكه او با شيعيانش كُلُّهم اَلفائزون
گفت احمد تا قيامت،هر نسب گردد جدا
جز علي و فاطمه، اينگونه ميخواهد خدا
صدهزاران بيت در وصف علي ناقص بُوَد
مغز از فهميدن فضل علي ناقص بُوَد
يا علي برما ببخش، وصف تو بيش از اين بُوَد
اين بضاعت تحفه درويش نيك آيين بُوَد
میکند آدم چه قدر ذوق و حال، کاموزش ما شده چون کوره ای
لیک نگشته قسمت بخش ما، دیدن روی خوش آن دوره ها
حسرت و اندوه ز اخبار آن، گشته بر این قلب چونان خوره ای
خوش انصاف و هميشه خاكي هستند
خوشا آنانكه زيبا خوي و شادند
گرچه كارمند،اما چو شاهند
خوشا انانكه دائم در تلاشند
ولي همچون مدادي در تراشند
خوشا آنانكه در بخش رفاهند
اگرچه خود هماره بیپناهند
خوشا آنانكه ديزي ميفروشند
وهمراهش كمي نوشابه نوشند
خوشا آنانكه با ناصتاگاراشان
به مردم ميدهند شادي فراوان
غذاشان گر كمي هم شور باشد
بگو زایشان بلایا دورباشد
خوشا آنانكه عكاس آورندي
رفيقي همچو عباس آورندي
و محسن را و سيد دوست دارند
سر ميز ناهار گردهم آرند
خوشا آنانكه دندانهاي ما را
به نازلتر ثمن، سازند مداوا
به فكر تور و هم فكر رفاهند
شريف و باصفا و سربهراهند
خوشا آنانكه خوشتيپ و باحالند
وليك از جور دوران هي بنالند
آن سرور تقوي و شهامت دگر تمام
شاهي كه فضل و جود وجودش چو شمس
بودي عيان و جهان شادمان به كام
ابوجعفر محمد بن علي نهمين امام از امامان دوازده گانه شيعيان و يازدهمين معصوم از چهارده معصوم است. مشهورترين لقبهاي آن حضرت جواد (بخشنده) و تقي (پرهيزگار) است. پدرش امام رضا (ع) و مادرش سبيكه يا ريحانه يا دره از مردم نوبي (شمال سودان) است. در سال 195 هـ.ق در مدينه به دنيا آمد و در سال 220 هـ.ق در بغداد وفات يافت. مرقد آن حضرت در كاظمين كنار مرقد امام موسي كاظم (ع) قرار دارد.
۩ دوران امامت
امام جواد (ع) در سال 203 هـ.ق پس از شهادت پدرش امام رضا (ع)، در سن هشت سالگي، به امامت رسيد دوران هفده ساله امامت او با حكومت مامون و معتصم، خلفاي عباسي، همزمان بود. هنگامي كه امام رضا (ع) به دعوت مامون از مدينه به توس رفت. امام جواد (ع) كه كودك بود، مانند ديگر افراد خانواده حضرت رضا (ع) در مدينه ماند و در سال 202 هـ.ق براي ديدار پدر به مرو رفت و سپس به مدينه بازگشت.
۩ امام در بغداد
پس از شهادت امام رضا (ع) مامون به بغداد رفت او كه از كمالات علمي و معنوي امام جواد (ع) آگاه بود ايشان را از مدينه به بغداد دعوت كرد. اما دولتمردان حكومت عباسي و اطرافيان مامون از اين اقدام ناخشنود بودند، به ويژه آنكه مامون تصميم داشت دختر خود، ام الفضل، را به همسري امام جواد (ع) در آورد. مامون براي آنكه آنها را از مقام علمي و فضل آن حضرت آگاه كند، در بغداد مجلس بحثي، ميان او و دانشمندان بزرگ آن روزگار، ترتيب داد. دراين مجلس، امام به پرسشهاي علما پاسخ گفت و ميزان دانش و هوش وي بر آنان آشكار شد. پس از آن مامون دختر خود را به همسري امام درآورد.
۩ سفر حج
امام جواد (ع) پس از چندي به سفر حج رفت و از آنجا به مدينه بازگشت، و پايان خلافت مامون در آن شهر ساكن بود. پس از مرگ مامون به دستور معتصم عباسي، در سال 220 هـ.ق، به همراه همسرش ام الفضل، به بغداد رفت و بنابر بعضي روايتها به دستور معتصم مسموم شد و به شهادت رسيد.
امام جواد (ع) را همه مسلمانان عالمي بزرگ مي دانستند. ايشان انساني بردبار، نيكو سخن، عابد و بسيار باهوش بود. حديثهاي بسياري از آن امام، در كتابهاي حديث، از جمله عيون اخبار الرضا، تحف العقول، مناقب، بحارالانوار و ........ نقل شده است.
۩ نياز مؤمن به سه چيز:
«أَلْمُؤْمِنُ يَحْتاجُ إِلى تَوْفيق مِنَ اللّهِ، وَ واعِظ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُول مِمَّنْ يَنْصَحُهُ.»:
مؤمن نياز دارد به توفيقى از جانب خدا، و به پندگويى از سوى خودش، و به پذيرش از كسى كه او را نصيحت كند.
استوار كن، آشكار كن!
«إِظْهارُ الشَّىْءِ قَبْلَ أَنْ يُسْتَحْكَمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ.»:
اظهار چيزى قبل از آن كه محكم و پايدار شود سبب تباهى آن است.
قطع نعمت، نتيجه ناسپاسى
«لا يَنْقَطِعُ الْمَزيدُ مِنَ اللّهِ حَتّى يَنْقَطِعَ الشُّكْرُ مِنَ الْعِبادِ.»:
افزونى نعمت از جانب خدا بريده نشود تا آن هنگام كه شكرگزارى از سوى بندگان بريده شود.
تأخير در توبه
«تَأخيرُ التَّوْبَةِ إِغْتِرارٌ وَ طُولُ التَّسْويفِ حَيْرَةٌ، وَ الاِْعْتِذارُ عَلَى اللّهِ هَلَكَةٌ وَ الاِْصْرارُ عَلَى الذَّنْبِ أَمْنٌ لِمَكْرِ اللّهِ «فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».»:
(سوره اعراف، آيه 99) به تأخير انداختن توبه نوعى خودفريبى است، و وعده دروغ دادن نوعى سرگردانى است، و عذرتراشى در برابر خدا نابودى است، و پا فشارى بر گناه آسودگى از مكر خداست. «از مكر خدا آسوده نباشند جز مردمان زيانكار.»
۩ نامه امام جواد به دوستش
«كَتَبَ إِلى بَعْضِ أَوْلِيائِهِ: أَمّا هذِهِ الدُّنْيا فَإِنّا فيها مُغْتَرَفُونَ وَ لكِنْ مَنْ كانَ هَواهُ هَوى صاحِبِهِ وَ دانَ بِدينِهِ فَهُوَ مَعَهُ حَيْثُ كانَ وَ الاْخِرَةُ هِىَ دارُ الْقَرارِ.»:
امام جواد (عليه السلام) به يكى از دوستانش نوشت: امّا در اين دنيا ما زير فرمان ديگرانيم، ولى هر كه خواسته او خواسته امامش و متديّن به دين او باشد، هر جا كه باشد با اوست و دنياى ديگر سراى جاودان است.
۩ مسئوليت گوش دادن
«مَنْ أَصْغى إِلى ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ كانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ إِنْ كانَ النّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْليسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْليسَ.»:
هر كه گوش به گوينده اى دهد به راستى كه او را پرستيده، پس اگر گوينده از جانب خدا باشد در واقع خدا را پرستيده و اگر گوينده از زبان ابليس سخن گويد، به راستى كه ابليس را پرستيده است.
۩ پسنديدن، در حكمِ پذيرفتن
«مَنْ شَهِدَ أَمْرًا فَكَرِهَهُ كانَ كَمَنْ غابَ عَنْهُ، وَ مَنْ غابَ عَنْ أَمْر فَرَضِيَهُ كانَ كَمَنْ شَهِدَهُ.»:
كسى كه در كارى حاضر باشد و آن را ناخوش دارد، مانند كسى است كه غايب بوده، و هر كه در كارى حاضر نباشد، ولى بدان رضايت دهد، مانند كسى است كه خود در آن بوده است.
۩ نوشته امام جواد (عليه السلام)
«إِنَّ أَنْفُسَنا وَ أَمْوالَنا مِنْ مَواهِبِ اللّهِ الْهَنيئَةِ وَ عَواريهِ الْمُسْتَوْدَعَةِ يُمَتِّعُ بِما مَتَّعَ مِنْها فى سُرُور وَ غِبْطَة وَ يَأْخُذُ ما أَخَذَ مِنْها فى أَجْر وَ حِسْبَة فَمَنْ غَلَبَ جَزَعُهُ عَلى صَبْرِهِ حَبِطَ أَجْرُهُ وَ نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ ذلِكَ.»:
حضرت جوادالأئمّه (عليه السلام) به خطّ خود نوشت: جان و دارايى ما از بخششهاى گواراى خداست و عاريه و سپرده اوست، هر آنچه را كه به ما ببخشد، مايه خوشى و شادى است و هر آنچه را بگيرد، اجر و ثوابش باقى است. پس هر كه جزعش بر صبرش غالب شود اجرش ضايع شده و از اين [صفت] به خدا پناه مىبريم.
۩ دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خدا
«أَوْحَى اللّهُ إِلى بَعْضِ الاَْنْبِياءِ: أَمّا زُهْدُكَ فِى الدُّنْيا فَتُعَجِّلُكَ الرّاحَةَ، وَ أَمّا إِنْقِطائُكَ إِلَىَّ فَيُعَزِّزُكَ بى، وَ لكِنْ هَلْ عادَيْتَ لى عَدُوًّا وَ والَيْتَ لى وَلِيًّا.»:
خداوند به يكى از انبيا وحى كرد: امّا زهد تو در دنيا شتاب در آسودگى است و امّا رو كردن تو به من، مايه عزّت توست، ولى آيا با دشمن من دشمنى، و با دوست من دوستى كردى؟
برگرفته از سايت الشيعه
آقا اجازتي ده، خواهم شوم پياده
آن مرد ني تكان خورد،ني كرد يك اشاره
من هم تكان بدادم، جسمش به فن ساده
ناگاه يك تكان خورد، آندم قطار مترو
گويي به ضربت من، بيرون بشد زجاده
از اين تكان مترو،آن مرد بر زمين خورد
مردم گمان نمودند از ضرب من فتاده
از دست وي گرفتم،تا كه بخيزد از جاي
شد بسته درب مترو، قسمت نشد پياده
تا مرد مستقر شد،در جاي خويش، غريد!!
تعجيل تو فلاني ما را زپا فتاده
گفتم بدو بزرگا، من با تمام خردي
راه از تو بازجستم، بي صحبت زياده
اما چو ره ببستي،تن با تو گشت ملموس
هم جسم تو نگون شد،هم راه ما زياده
اي كاش مهربانتر،با ما تو گشته بودي
ني بهر راه دادان هي ميزدي افاده
بايد پياده گردم،در ايستگاه بعدي
بنگر وزين حكايت تا شب كن استفاده
مضجع سلطان طوس، مهبط وحي خداست
طوف حريمش كنند، جن و ملك جملگي
قبه تابندهاش كعبه اهل ولاست
خوان بسيطش فراز،بر شه و بر بينواست
جيره خور نام وي،خلق زمين و سماست
نعمت حق بود و هست،به مردم پارسگوي
حجت حق بوده و زينت عرش خداست
شمس هم از عشق او برآيد از خاوران
چرخ فلك هم اسير، به حسن روي رضاست
طواف بيت خداست،طوف حريم رضا(ع)
مروه عشق است و نيز، معدن لطف و صفاست
عالم آل رسول،عارف حق بتول
ولايتش هر زمان، شرط قبول دعاست
خلق به درمان خويش دخيل بيتش شوند
زمزم صحن طلا، دواي هر مبتلاست
گفت سه جا ميكند،ياد ز زوار خويش
وقت ممات و حساب، شفيع روز جزاست
بارالها ببخش، بحق پور نبي(ص)
زشتي اعمال خلق، كاو به جهان ناخداست
اللهم صل علي علي ابن موسي الرضا المرتضي الامام الرئوف التقي النقي كافضل ما صليت علي احد من اوليائك و اصفيائك
صدها سلام به روي مهت اي بانوي تمام
معصومه اي كه خدايت، كند سلام
بانوي شهر آفتابي و قدسي مقام حق
اندر حريم تو صدها ملك مُقام
گفتا رضا (ع) هركه زيارت كند تورا
گويي نموده زيارت، من ِ امام
گفتا به غمزه مادرتان، دخت مصطفي
باشد حريم ما، حرمت،خواهر امام
از فضل و حرمت تو شهر قم شده
باب الجنان و روضه رضوان،مهِ تمام!!
از هشت درب بهشت خدا، سه درب
گرديده افتتاح از اين شهر، والسلام
چون زينبي(س) و عالمهي بي معلمي
جانِ جهان به پاي تو بايد كند، قيام
بانو، به جان رضا(ع) و جوادش (ع) دعا كنيد
كم گردد انتظار و بيايد كنون امام (عج)
وقتی که سنگ ميباره از آسمون
يا وقتی که هوای دل ابريه
بارون غم ميريزه رو خونهمون
وقتايی که نداری حال حرفی
شکستی و افتادی از شور و جون
حتی حال خوابیدنم نداری
خماری و سنگينی رو سينهمون
هيچ ميدونی دوای دردت چيه
بيتاب ديدارت ميشه ديدهمون
اون موقعاس که نور حق ميبينی
روشن ميشه از نور،همه بيشهمون
دل تازه ذوق پر زدن ميگيره
به شادی پر ميزنه تو کوچهمون
يادش مياد مرغ شکاری بوده
مونده اسير تو اين بر و بيابون
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است…
وز خمّ زلفت، مستگشتن عادت افتاد
در کوی تو چرخيدن و آواز دادن
بر نام تو شيدا و عاشق،رخصت افتاد
گرچه غمی سنگين به دوشت کرده مسکن
از جان خريدارم غمت،چون صحبت افتاد
دلتنگ ديدار و دلم گرديده بيمار
بنما کرم ديدار،جان را خجلت افتاد
ياد می آيد مرا آن روزگار نیکِ پیش
دستم اندر زلف تو،دل رانمودی مست خويش
بوسه ها بر زلف زيبايت زدم از سرخوشی
از شراب زلف تو نوشيدم اندر جام، بيش
دستهايت را بخاطر دارم از بس نرم و ناز
مينمودی ناز زلفم را، پريشان جان خويش
اشکهايت را که ميگفتند تنهايی بدل آتش زند
وان لب و آن بوسههايی که دلم را کرده ريش
من نميدانم چه شد، ما را زچه کردی رها
پس کجا شد آن قسمهايی که خوردی جان خويش
اينک اندر گوشه ميخانه ام هستم خمار
ميکنم تکرار با خود گفته هايت کم،وَ بيش
زين مصيبت ريشه اش را سوختي،حاشا تورا
بازوانت گر ستبرند و پر از نيروی مرد
زين سبب نقش رخش را دوختی حاشا تورا
سينهی خود وقت رفتن ميدهی پيش و چو غول
ميدهی پز هيکلت مفتی،حاشا تورا
زور خود را ميکنی تحميل بر بانوی خويش
ميدهی زجر و دلش هم سوختی حاشا تورا
دانمت هست تصور کو بود يک نو کنيز
چشم بيگاری بر اين دُر دوختی،حاشاتورا
امشب به کویت میکنم پرواز مولا
ما را به درگاهت پذیرا باش آقا
از راه دوری کوله بارم آورده ام من
بهر خدا بنما نگاه این سوی آقا
همراه خود صدها نفر زوار کویت
آورده ام بنما شفاعت جان مارا
گو بر عزیزت پور حیدر منجی کل(عج)
تا قسمتم سازد زیارت، معرفت را
دستم کنون از هر دو دنیا هست خالی
محتاج انعام توام ادرکنی مولا
محتاج انعام توام ادرکنی مولا
محتاج انعام توام ادرکنی مولا
برای حقهای تازه،مخت اکنون چه ميسازد
برای آنکه بيش از پيش، سرکارم تو بگذاری
بيا و فکر ديگر کنُکه روحم بر تو دل بازد
چه نيکو صورتی هستي، وچه نيکو سخن گويی
که هر مکرت به آسانی،به مُلک عقل من تازد
نميدانم چه سرّ است اينُفريبم ميدهي،امّا
نگرديده دلم غمگين،فريبت بين چه مينازد
عتابم ميکند هرکس،که بشنيده حديثم را
که عاقل بيش از يکبار،نگردد خام و دل بازد
نميدانم مجيد آقا،چرا دل ميکند تصديق
بدو هر چه کنی اظهار،دمی هم شک نمیسازد
خلاصه ای دغل،خوشتیپ، نگهدارم حسابت را
به وقت تسويه يکدم، که ديده روت،بنوازد

