تبليغاتX
عابری در کوچه باغ زندگی

عابری در کوچه باغ زندگی

بهونه‌اي براي سرودن

قبلگه اهل راز،‌ گنبد زرد رضا(ع)ست
            مضجع سلطان طوس،‌ مهبط وحي خداست
طوف حريمش كنند، ‌جن و ملك جملگي
        قبه تابنده‌اش كعبه اهل ولاست
خوان بسيطش فراز،‌بر شه و بر بينواست
            جيره خور نام وي،‌خلق زمين و سماست
نعمت حق بود و هست،‌به مردم پارس‌گوي
            حجت حق بوده و زينت عرش خداست
شمس هم از عشق او برآيد از خاوران
            چرخ فلك هم اسير،‌ به حسن روي رضاست
طواف بيت خداست،‌طوف حريم رضا(ع)
            مروه عشق است و نيز، معدن لطف و صفاست
عالم آل رسول،‌عارف حق بتول
            ولايتش هر زمان، شرط قبول دعاست
خلق به درمان خويش دخيل بيتش شوند
            زمزم صحن طلا،‌ دواي هر مبتلاست
گفت سه جا ميكند،‌ياد ز زوار خويش
            وقت ممات و حساب، شفيع روز جزاست
بارالها ببخش، بحق پور نبي(ص)
            زشتي اعمال خلق، كاو به جهان ناخداست
اللهم صل علي علي ابن موسي الرضا المرتضي الامام الرئوف التقي النقي كافضل ما صليت علي احد من اوليائك و اصفيائك

+حك‌شده بر لوح دل چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت11:15توسط علی | |

صدها سلام به روي مهت اي بانوي تمام

                    معصومه اي كه خدايت،  كند سلام

 بانوي شهر آفتابي و قدسي مقام حق

                                اندر حريم تو صدها ملك مُقام

 گفتا رضا (ع) هركه زيارت كند تورا

                          گويي نموده زيارت، من ِ امام

 گفتا به غمزه مادرتان، دخت مصطفي

                      باشد حريم ما، حرمت،‌خواهر امام

 از فضل و حرمت تو شهر قم شده

                                    باب الجنان و  روضه رضوان،‌مه‌ِ تمام!!

 از هشت درب بهشت خدا، سه درب

                             گرديده افتتاح از اين شهر، والسلام

 چون زينبي(س)  و عالمه‌ي بي معلمي

                             جانِ جهان به پاي تو بايد كند، قيام

 بانو،‌ به جان رضا(ع) و جوادش (ع) دعا كنيد

                             كم گردد انتظار و بيايد كنون امام (عج)

+حك‌شده بر لوح دل سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت10:19توسط علی | |

وقتی که پنچر میشه چارچرخمون
وقتی که سنگ ميباره از آسمون

يا وقتی که هوای دل ابريه
بارون غم ميريزه رو خونه‌مون

وقتايی که نداری حال حرفی
شکستی و افتادی از شور و جون

حتی حال خوابیدنم نداری
خماری و سنگينی رو سينه‌مون

هيچ ميدونی دوای دردت چيه
بيتاب ديدارت ميشه ديده‌مون

اون موقعاس که نور حق ميبينی
روشن ميشه از نور،همه بيشه‌مون

دل تازه ذوق پر زدن ميگيره
به شادی پر ميزنه تو کوچه‌مون

يادش مياد مرغ شکاری بوده
مونده ‌اسير تو اين بر و بيابون

 

+حك‌شده بر لوح دل چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت12:23توسط علی | |

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است…

 

+حك‌شده بر لوح دل چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت12:20توسط علی | |

ما را به ديدار رخت، بس حاجت افتاد
      وز خمّ زلفت، مست‌گشتن عادت افتاد
در کوی تو چرخيدن و آواز دادن
      بر نام تو شيدا و عاشق،‌رخصت افتاد
گرچه غمی سنگين به دوشت کرده مسکن
     از جان خريدارم غمت،‌چون صحبت افتاد
دل‌تنگ ديدار و دلم گرديده بيمار
      بنما کرم ديدار،‌جان را خجلت افتاد

+حك‌شده بر لوح دل یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت11:43توسط علی | |

ياد می آيد مرا آن روزگار نیکِ پیش
     دستم اندر زلف تو،‌دل رانمودی مست خويش


بوسه ها بر زلف زيبايت زدم از سرخوشی
     از شراب زلف تو نوشيدم اندر جام، بيش


دستهايت را بخاطر دارم از بس نرم و ناز
     مينمودی ناز زلفم را، پريشان جان خويش


اشکهايت را که ميگفتند تنهايی بدل آتش زند
     وان لب و آن بوسه‌هايی که دلم را کرده ريش


من نميدانم چه شد، ما را زچه کردی رها
    پس کجا شد آن قسمهايی که خوردی جان خويش

اينک اندر گوشه ميخانه ام هستم خمار
     ميکنم تکرار با خود گفته هايت کم،وَ بيش

+حك‌شده بر لوح دل چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت17:29توسط علی | |

دست خود بر صورت زن کوفتی حاشا تورا
     زين مصيبت ريشه اش را سوختي،‌حاشا تورا
بازوانت گر ستبرند و پر از نيروی مرد
     زين سبب نقش رخش را دوختی حاشا تورا
سينه‌ی خود وقت رفتن ميدهی پيش و چو غول
     ميدهی پز هيکلت مفتی،‌حاشا تورا
زور خود را ميکنی تحميل بر بانوی خويش
    ميدهی زجر و دلش هم سوختی حاشا تورا
دانمت هست تصور کو بود يک نو کنيز
    چشم بيگاری بر اين دُر دوختی،‌حاشاتورا

+حك‌شده بر لوح دل سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت16:7توسط علی | |

امشب به کویت میکنم پرواز مولا

                                      ما را به درگاهت پذیرا باش آقا

از راه دوری کوله بارم  آورده ام من

                                  بهر خدا بنما نگاه این سوی آقا

همراه خود صدها نفر زوار کویت

                               آورده ام بنما شفاعت جان مارا

گو بر عزیزت پور حیدر منجی کل(عج)

                              تا قسمتم سازد زیارت، معرفت را

دستم کنون از هر دو دنیا هست خالی

                            محتاج انعام توام ادرکنی مولا

محتاج انعام توام ادرکنی مولا

محتاج انعام توام ادرکنی مولا

+حك‌شده بر لوح دل سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت10:57توسط علی | |

دروغی تازه برپا کن،حنايت رنگ ميبازد
     برای حقه‌ای تازه،‌مخت اکنون چه ميسازد
برای آنکه بيش از پيش، ‌سرکارم تو بگذاری
     بيا و فکر ديگر کنُ‌که روحم بر تو دل بازد
چه نيکو صورتی هستي،‌ وچه نيکو سخن گويی
    که هر مکرت به آسانی،‌به مُلک عقل من تازد
نميدانم چه سرّ است اينُ‌فريبم ميدهي،‌امّا
    نگرديده دلم غمگين،‌فريبت بين چه مينازد
عتابم ميکند هرکس،‌که بشنيده حديثم را
     که عاقل بيش از يکبار،‌نگردد خام و دل بازد
نميدانم مجيد آقا،‌چرا دل ميکند تصديق
    بدو هر چه کنی اظهار،‌دمی هم شک نمی‌سازد
خلاصه ای دغل،‌خوش‌تیپ، نگهدارم حسابت را
     به وقت تسويه يکدم،‌ که ديده روت،‌بنوازد

+حك‌شده بر لوح دل سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت10:26توسط علی | |

اسمتو گذاشتی مرد و ادعا داری زياد
  سينه رو جلو ميدی و ميندازی تو سينه باد


هيکلت رو پفکی کردی و عین هرکولی
  نميدونم اين فيگور رو، کی بهت ميداده ياد


کسی جرات نداره بگه، رو چشمت ابروئه
  کسی چپ نيگات کنه، زندگيشو دادی به باد


نه پدر،‌نه مادری رو ميشناسی، چون هرکولی
  هيشکی جرات نداره، نصيحتی کنه زياد


گل پسر،‌ راس راسی از دنيا همينها بسّته؟
  مردی و لاتی و الواطی، داره رسم و سواد!!!


هر کسی که پشت لبهاش سبز بشه که مرد نيست!
مرد اونه که غیرت و همت اون باشه به یاد


شنیدی هرچی درخت بارش زیادشه سربزیر میشه
زور مرد و قدرتش هم، بد باشه سرمیده باد


مهربونی،‌معرفت،‌محبت و دلسوزیهاموندنیه
  عاشق خدا و مردم باش و دورشو از عناد

+حك‌شده بر لوح دل دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت15:20توسط علی | |